دیشب داشتم پسرها رو میخوابوندم…
توبی همان طور که معمولاً انجام می دهد بلافاصله بیرون آمد و من روی تخت آنتون نشسته بودم و پشتش را می مالیدم. همچنین مخفیانه به این فکر میکردم که چقدر از خواندن کتابم هیجانزده شدهام – داستانی جذاب از موفقترین سارق بانک آمریکا که توسط نویسنده آغاسی و ارواح یدکی نوشته شده است. من در نقطه اوج قرار داشتم و باید ببینم چه اتفاقی می افتد.
بنابراین، وقتی آنتون نه ساله خوابآلود پرسید: «میخواهی دراز بکشی و کمی گپ بزنی؟» تقریبا رد کردم و البته، برای من خوب بود که نه بگویم – ساعت 9:30 شب بود و ما تمام آخر هفته را با هم گذرانده بودیم. به علاوه، کتاب من!
اما ناگهان چیز دیگری را که اخیرا خوانده بودم به یاد آوردم: زندگی عاطفی نوجوانان نوشته لیزا دامور، دکتری. در راهنمای درخشان خود، او اهمیت اجازه دادن به بچهها را توضیح میدهد که «با آن جلسه تماس بگیرند» – به عبارت دیگر، آنها باید بتوانند تصمیم بگیرند که چه زمانی درباره احساسات، عواطف و زندگیشان صحبت کنند. بهجای اینکه والدین همیشه سر میز شام سؤالات بزرگ را بپرسند، وقتی بچهها ممکن است خسته باشند یا روحیه نداشته باشند، میتوانیم منتظر بمانیم تا هر بچه ما را به داخل دعوت کند، چه در ماشین باشد، چه موقع خواب، یا هر زمان که آماده باشد. برای به اشتراک گذاشتن
در اینجا گزیده ای از کتاب دامور آمده است:
“البته هیچ اشکالی ندارد که در پایان روز به نوجوانانمان با یک پیام دوستانه سلام کنیم “مدرسه چطور بود؟” اما باید آماده باشیم که این گفتگو به جایی نرسد. چرا؟ زیرا نوجوانان، در هسته خود، موجوداتی هستند که به دنبال استقلال هستند. وقتی از یک نوجوان در لحظهای که برای ما مفید است درباره روزش میپرسیم، در واقع او را به جلسهای دعوت میکنیم که زمان و دستور کار آن را خودمان تعیین کردهایم… همان نوجوانی که در طول روز از هم دور میماند، ممکن است شب را از نزدیک بکش وقتی این اتفاق میافتد، به یاد داشته باشید که ما را به جلسهای فرا میخوانند که میخواهیم در آن شرکت کنیم.»
آره! وقتی آنتون از من دعوت کرد که بمانم و صحبت کنم، این توصیه را به خاطر آوردم و پاسخم را تغییر دادم. به او گفتم: «مطمئناً، دوست دارم. “اسکوچ تمام شد.”
تا 20 دقیقه بعد با هم در تاریکی دراز کشیدیم، ستاره ها بالای سرمان بودند و او قلب شیرینش را بیرون ریخت. ما در مورد امیدها و رویاهای او برای بزرگسالی صحبت کردیم. ما یک بازی اعداد خنده دار انجام دادیم. او همه نوع تفکر را به اشتراک می گذاشت. این زمان با ارزشی بود که با هم بودیم، و من خیلی خوشحالم که در جلسه او شرکت کردم.
بنابراین، وقتی بعد از آن به رختخواب رفتم، فکر کردم، چگونه بچه ها را تشویق کنیم که ما را به عنوان گوش های شنوا جستجو کنند؟ دامور می نویسد: «با بودن در اطراف. با گذشت زمان، به این فکر میکنم که نوجوانان وقتی میدانند افرادشان کجا هستند، بیشتر احساس راحتی میکنند، دقیقاً به همان شیوهای که کودکان نوپا که به طور ایمن وابسته هستند، حرکات والدین خود را در اطراف خانه پیگیری میکنند، حتی زمانی که فعالیتهای خودشان را دنبال میکنند. علاوه بر این، داشتن ما در نزدیکی به این معنی است که نوجوانان می توانند به راحتی با ما در مورد موضوعاتی که به آنها اهمیت می دهند، در زمانی که برای آنها لحظه فرا رسیده است، صحبت کنند.
یکی از دوستانش برای اینکه در اطراف باشد، در همان اتاقی که دختر نوجوانش مشغول انجام تکالیف است، می خواند. یکی دیگر در کنار بچه هایش در حال تماشای تلویزیون لباس ها را تا می کند. دامور میگوید: «من به نوبهی خود، نظافت آشپزخانهام را که معمولاً کشیدهتر میشود، برای مواقعی که میدانم دخترانم به خانه خواهند آمد، ذخیره میکنم. “به این ترتیب، من در دسترس هستم، کاملاً قابل وقفه، و دقیقاً در الگوی ترافیک آنها، فقط در صورتی که آنها میل ناگهانی به صحبت داشته باشند.”
باهوش، درسته؟ آیا بینش دیگری که در این راه آموخته اید؟ من عاشق شنیدن نکات متفکرانه هستم، به خصوص که پسرانم به سنین نوجوانی خود نزدیک می شوند. (این هم مرا یاد کامنت خواننده شیرین مگ انداخت. xoxoxo)
PS بیشتر در مورد نوجوانان، شامل 21 قانون کاملاً ذهنی برای تربیت دختران نوجوان و 21 قانون کاملاً ذهنی برای تربیت پسران نوجوان.